قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
115
تاريخ الفي ( فارسى )
نزد عمر روم تا آنچه خواهد ، كند . ابو سبره قبول كرد و صلح كردند و هرمزان قلعه بداد . عمر نامه نوشت كه هرمزان را به ابو موسى سپرده تا از بصره نزد عمر رود . و هرمزان برفت و همهء مال و زينت خود برداشت و به بصره رفت . ابو موسى ، انس بن مالك و احنف بن قيس را با هرمزان نزد عمر فرستاد . چون به مدينه رسيدند هرمزان ايشان را گفت : اين ملك عرب است و من امير عجمم ، مرا دستورى دهيد تا به زينت ملكان نزد عمر روم . گفتند : تو دانى . هرمزان جامههاى زربفت پوشيده و تاج زر بر سر نهاده و كمر زرّين بست و به مدينه آمد . خلق بدان زينت متحيّر شدند . چون به در خانهء عمر آمد در خانه نبود . گفتند به مسجد است . ايشان به مسجد رفتند . عمر را ديدند در گوشهاى خوابيده ؛ درّه زير بالين نهاده و پيراهنى كه بر او رقعههاى بسيار دوخته ، پوشيده . انس و احنف از دور نشستند و هرمزان را نشانيدند تا عمر بيدار شد . هرمزان ، انس را گفت : اين كيست ؟ گفت : اين امير المؤمنين عمر است . گفت : ملك عرب اين است كه چنين تنها خوابيده ؟ گفتند : آرى ، او تنها رود و آيد . هرمزان گفت : پيداست كه او عدل كند كه دربان ندارد و چنين ايمن تواند خوابيد . پس جامهء او همين است ؟ گفتند : بلى . هرمزان گفت : اين سيرهء پيغمبر است ؟ انس گفت : اين پيغمبر نيست ، فامّا خليفهء اوست . پس عمر بيدار شد و بنشست و انس را پرسيد . چون نگاه كرد هرمزان را ديد با تاج زر و كمر زر و ديبا . گفت : اين كيست ؟ گفتند : هرمزان . عمر چشم بگشود و گفت : زينت كفر از وى دور كنيد و زينت اسلام او را بپوشانيد . زينتها از هرمزان دور كردند و جامهاى كرباس در وى پوشانيدند ، و بيامد و پيش عمر بايستاد . عمر گفت : بنشين . و ترجمانى طلب كرد « 1 » . عمر گفت : بگويش تا سخن كند . هرمزان گفت : سخن مردگان خواهى يا سخن زندگان . عمر گفت : سخن زندهها . گفت : اوّل اين گويم كه مرا ايمن كردى ، بعد از آن [ 14 ب ] مرا نتوانى كشت . عمر گفت : چرا ؟ گفت : به سبب آنكه گفتى سخن زندههاى گو . عمر گفت : معاذ اللّه من [ اين ] گفتم ، [ اما ] تو را آزاد نكردم و تو مرا نتوانى فريفتن . من آن كس كه اكبر بن مالك را كشت زنده نگذارم . - و آن تير هرمزان بر آن زده بود « 2 » - چون دانست كه او را خواهد كشت ، گفت : با تو اثر عدل نمىبينم . تشنهام ، اين قدر مهلت ده تا آب بخورم . عمر گفت : رضا دادم . هرمزان آب بر زمين ريخت و گفت : اكنون نتوانى كشت ؛ به سبب آنكه گفتى تا اين آب را نخورى من تو را نكشم ، و اين آب الحال نتوان خورد . انس گفت : يا امير المؤمنين راست مىگويد . عمر گفت : اين حيله سود ندارد . هرمزان گفت : چه سود دارد ؟ گفت : آنكه گويى لا إله الّا اللّه ، محمّد
--> ( 1 ) . قبل از تعيين مترجم ، مغيرة بن شعبه حرفهاى هرمزان و عمر را به يكديگر تفهيم مىكرد . ( 2 ) . براء بن مالك و مجزاة بن ثور از جمله كسانى بودند كه هرمزان شخصا آنها را كشته بود ؛ - تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 1899 .